در چشم های بی احساس و آرام ت
با برد متوسطی که فوقش تا لاله زار می رفت
میدان توپخانه را دور می زد تا امام حسین، جمهوری
اطراف میدان انقلاب توی کتابفروشی ها سرک می کشید
به شیرازه ی کتاب ها نگاه می انداخت
چند کتاب دیگر مانده، خوانده، نخوانده ...
در چشم های تو خیره می شوم ای دوست!
چشم هایت دو کاسه ی سربی سیاه است
دود تهران عنبیه هایت را آگنده، سوزانده
ولی خوب که نگاه می کنی، می شنوی
صدایی از اعماق چشم هایت دارد می آید
می نالد
می موید
زمزمه می کند آرام:
" من رفتنی بودم خره! رفتنی بودم خره! رفتنی بودم خره! "
و خره ی آخرش چنان می پیچد در گوش هایم
انگاری خود کوهستان
در کوهستان که صدا نمی پیچد
منتشر که نمی شود
ذبح می شود!
تو ذبح شده ای ای دوست!
چشم هایت دو کاسه ی سربی سیاه است
دود تهران عنبیه هایت را آگنده، سوزانده
ولی خوب که نگاه می کنی، می شنوی
صدایی از اعماق چشم هایت دارد می آید
می نالد
می موید
زمزمه می کند آرام:
" من رفتنی بودم خره! رفتنی بودم خره! رفتنی بودم خره! "
و خره ی آخرش چنان می پیچد در گوش هایم
انگاری خود کوهستان
در کوهستان که صدا نمی پیچد
منتشر که نمی شود
ذبح می شود!
تو ذبح شده ای ای دوست!
" یه بار هم دو تا از بچه های شلوغ دوره ی دور سربازی یهو اومدن توی کارگاه و گفتن بلند شو همین الان بریم شمال! گفتم سرده تخم سگا! سگ هم نمی ره این وقت سال شمال! هزارتا کار ریخته سرم! بریم جنوب لااقل! حتا گفتم یکی از دوستام که شاعر قابلی هم هست شعری گفته که توش دویست بار نوشته اهواز! هوس اهواز زده به سرم! بریم چهارراه نادری. حصیر آباد. زیتون کارگری. ولی باز گفتن بریم شمال! ما هم رفتیم. دردسرتون ندم! ما هم افتادیم توی آب و تخمی تخمی مُردیم! "
در چشم های تو خیره می شوم ای دوست!
در چشم هایت نشانی از زیستن نیست
چشم هایت با خودت مرده است
همه ی ماجرا این است ...
در چشم هایت نشانی از زیستن نیست
چشم هایت با خودت مرده است
همه ی ماجرا این است ...
****
No comments:
Post a Comment